...آنچه را دیدم نوشتم
. . حالا
هزار سال از آن هزاره میگذرد. هزاران سال دیگر هم خواهد گذشت. مردم هزاره
های بعد افسانه ای خواهند داشت. افسانه میگوید: هزاره ی بعدی هزاره ایست بی
درد! بودنی که در آن مست می خرامد غم و هر دم اشک باز، بی هدف، بی دغدغه، بی چرایی و مثال !!! دیدنم آینه را نفرتِ مضمن می دهد از خودِ مرگ رد کرده ی در پسِ مرگم که صدایم سوز است، و ... خفه! همه شب،نه، چراغی را نمی یابم که آوارگیِ روحِ به سلابه کشیده شده ام را راه نمایی باشد و پیدا کند علتِ این گم شدن بی حاصلم!!. شده هر روز، بَرِ تفریح، مایع گرمی که تلخ است و به کامم می رود با دودِ سرد، که سرم گرم در هوایِ بودنم اینجا شود! بایدم انگار که از نو خانه ای بر پا کنم. هر جا که شد. اینجا، این میانِ مردمِ هنوز در خواب که نه! هرجا که شد، هر طور شود... └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ آنجا که تمام ایمانم را از دست میدهم آنجا که دیگر نه جای ماندن مانده است و نه جان رفتن آنجا که همه در قحط اشک غرق میشوند آوخت که نقطه میگزارند بر ابتدای سطر جهان ... تو خواهی رسید آوخت که تمام جانم به لب رسیده از تهمتِ تکرارِ بی پروایی! میدانم! من به تو مومنم └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ └┐ من همینجا ایستاده ام تنها تو
آوخت که تمام جهان در همهمه ی انفجار خبریست
به اندازه هستی
و تمام جهان یا زیاده است و یا کم!
| Design By : Night Skin |

